از راهی که امده ام برمی گردم اطرافم را دیوارهای سفید وخاکستری فراگرفته اند که گاهی شک می کنم رنگ واقعی انها سفید است یا خاکستری. راه را پایانی نیست و یا اگر هست خیلی طولانی است.باز می گردم و صورتهای خندان نقش بسته روی دیوار را نگاه میکنم چقدر خوشحالند یعنی در این دنیا غمی ندارند؟!!! به این سوال بی جواب اعتنایی نمی کنم و به راه خودم ادامه می دهم.اینجا همه شاد و با نشاط هستند اما انگار جای من انجا نیست با اینکه کسی تذکری نداده اما حس می کنم اینجا زیادی هستم و با قوت گرفتن این حس عزم خودم را برای بازگشت بیشتر جزم میکنم..طولی نمی کشد    که به نقطه ای میرسم که دیگر دیوارهای خاکستری و سفید نیستد  همه جا تیره و تار است  تیره تر از تیره گی دلهای گرفته و ماتم زده عجب جای بی صفایی است اما با همه بی صفاییش اینجا راحت ترم دیگر عجله ای برای بازگشت نیست همانجا مینشینم و اشکال روی دیوار را نگاه میکنم . کسی از دوردستها جایی که گویی مرز سفیدی و تیرگی است نام مرا فریاد می کشد من هم با اینکه او را نمی شناسم ناخوداگاه نامش را صدا می زنم عجیب است او همنام من است اما به جلو که می اید خود خود من نیست من از او زشتترم او از من با طراوتتر است. اری او را می شناسم مدتهاست خبری از او ندارم دوباره مرا به مرز روشنایی می کشاند و این قصه مدام ادامه دارد........حالا به این روشنایی عادت کرده ام اما هرازگاهی یادی از دالانهای تیره میکنم. هرچند زیاد به انجا نمیروم اما جه بخواهم و چه نخواهم بخشی از وجودم انجا اسیر شد و ماند.............